چند سوال از استادم(2257 مجموع کلمات موجود در متن) (1136 بار مطالعه شده است) 
بسم الله الرحمن الرحیم
چندی قبل در دفتر یکی از مراجع معظم تقلید در دست یکی از مراجعین کتابی دیدم که
عنوان آن"چند سوال از محضر استادم " بود.قبلا این کتاب را دیده بودم و موضوع آن
سوالات یکی از طلاب اهل سنت بود که از استاد خود نموده و از او تقاضای جواب کرده
است ، کتاب جالبی که حقایق بی شماری رابرای ره پویان طریق هدایت ، مشخص می نماید،
وقتی کتاب را دیدم برایم تجدید خاطره شد و به ذهنم رسید سوالات آن طلبه اهل سنت را
برای استفاده کاربران محترم درج نماییم.
ضمنا برای حفظ امانت ،عبارات همراه با احترام مانند(رضی الله عنه)را از جلوی اسم
خلفای غاصب و همراهان آن حذف ننموده ایم
امیدواریم که کاربران محترم پوزش ما را بپذیرند.
سؤال 1:
اينگه گفته مى شود خلافت ابوبكر اجماعى بوده آيا صحيح است كه مى گويند: حضرت على و
ياران ايشان ضمن آنان نبوده، و چنين اجماعى مورد لعنت خداوند است، چنانچه امام ابن
حزم مى گويد: «لعنة اللّه على كل اجماع يخرج منه علي بن
أبيطالب ومن بحضرته من الصحابة»(1)
سؤال 2:
آيا صحيح است آنچه را كه مى گويند: خلافت ابوبكر نه با شورا بوده و نه با إجماع
مسلمانان، بلكه فقط و فقط با اشاره و رأى يك نفر و آنهم عمر بن الخطاب(رضي
الله عنه)بوده. و اگر چنين باشد: آيا راستى بر تمامى مسلمانان تبعيت از يك
نفر ـ كه خود در آن وقت خليفه هم نبوده بلكه يكى از آحاد مسلمين و شهروند بلاد
اسلامى شمرده مى شده ـ واجب و لازم است؟ و اگر كسى تبعيت نكند چرا مهدور الدم است؟
آيا اين يك نفر
بر تمامى بشريت تا قيام قيامت قيّم است؟؟
جمعى از علماء ما ـ اهل سنت ـ همانند
ابويعلى(2)قرطبى(3)(4)(5)هـ و محى الدين(6)انكار كرده، بلكه آنرا غير لازم
دانسته اند.
سؤال
3: آيا صحيح است كه مى گويند: تمامى انصار، و جمع بزرگى از مهاجرين
با بيعت ابوبكر(رضي الله عنه) مخالف بودند. چنانچه
عمربن الخطاب تصريح كرده و مى گويد: حين توفى اللّه نبيه ـ
أنَّ الانصار خالفونا، واجتمعوا بأسرهم في سقيفة بني ساعدة وخالف عنا علي والزبير
ومن معهما.(7)هنگام رحلت رسول خدا ـ صلى الله عليه و
سلّم ـ أنصار با ما مخالف بوده و مخالفت كردند، و همگى در سقيفه بنى ساعده
گِرد هم آمده، و (حضرت) على و زبير و همراهان آنان نيز با ما مخالف بودند، بنابر
اين چگونه مدعى هستيم كه خلاف ابوبكر باجماع و اتفاق مسلمين بوده؟
سؤال 4:
آيا صحيح است كه برخى از رهبران و ائمة و فقهاء و محدثين سلف و كسانيكه مورد اعتماد
در مذهب هستند، به گفته امام زهرى حرام زاده و اولاد زنا هستند.؟ من اين مطلب را در
كتاب المحلى امام ابن حزم ديده و بسيار در فكر فرو رفتم راستى ما بايد از
حرامزادگان پيروى كنيم؟!آنجا كه سخن از امامت جماعت ولد الزنا به ميان آورده و
امامت او را جايز مى شمارد، به نقل از امام زهرى مى گويد:«عن
الزهري قال: كان أئمة من ذلك العمل، قال وكيع: يعني من الزنا.»(8)و شعبة پس
از دو سال و هرم بن حسان پس از چهار سال و امام مالك بيش از سه سال، وامام شافعى پس
از چهار سال، از مرگ پدر ـ متولد شد(9)
سؤال
5: آيا صحيح است كه مى گويند: امام ابوحنيفه امام اعظم ما، قبلا
نصرانى بوده. يعنى در حاليكه پدرش مسيحى بوده او به دنيا آمده. و بعدها اسلام
اختيار كرده.خطيب بغدادى از ابن أسباط نقل مى كند: «ولد
ابوحنيفة و ابوه نصراني.»(10)
سؤال 6:
آيا صحيح است كه مى گويند: حضرت على(رضي الله عنه) و
عباس بن عبدالمطلّب ـ عم پيامبر اكرم ـ حكومت ابوبكر و عمربن الخطاب(رضي
الله عنه) را حكومتهاى بر اساس دروغ و خيانت، پيمان شكنى و گناهكارى
مى دانستند. و تا آخر عمر نظرشان همين بود. در صحيح مسلم آمده كه، عمربن الخطاب به
حضرت على و عباس مى گويد: «فلما توفي رسول اللّه قال ابوبكر:
أنا ولي رسول اللّه، فجئتما تطلب ميراثك من ابن أخيك ويطلب هذا ميراث إمراءته عن
أبيها، فقال ابوبكر قال رسول اللّه: ما نُورث ما تركنا صدقة، فرأيتماه كاذباً آثما،
غادراً خائناً، واللّه يعلم اِنه لصادق بارّ راشد تابع للحق ثم توفي ابوبكر وأنا
ولي رسول اللّه ـ صلى الله عليه و سلّم ـ
وولي أبي بكر فرأيتماني كاذباً آثما غادراً خائناً.»(11)
سؤال 7:
آيا صحيح است كه مى گويند امام بخارى همين حديث را در بيش از چهار جاى از كتاب خود
آورده ولى اين عبارت ـ دروغگو، خائن، پيمان شكن و گناهكار ـ را حذف كرده. و به جاى
آن عبارت كذا و كذا و يا عبارت
«كلمتكما واحدة» آورده. تا بدين ترتيب نظر منفى اهل بيت پيامبر ـ
صلى الله عليه و سلّم ـنسبت به حكومت حضرت ابوبكر و عمر، معلوم
نشود.؟؟مى گويند: امام بخارى، در باب خمس، و نفقات، و الاعتصام، و فرائض; روايت را
نقل ولى در آن تصرف و تغيير داده، در كتاب نفقات گفته:
تزعمان أن ابابكر كذا وكذا.و در فرائض گفته: ثم
جئتماني وكلمتكما واحدة..
سؤال 8:
آيا صحيح است كه مى گويند: بخارى در حذف و تغيير احاديث به نفع بعضى از صحابه مهارت
خاصى دارد، و آنجا كه پاى گناه و فسق بعضى از صحابه به ميان بيايد فوراً حديث را
سانسور مى كند. مثلا: در مورد سمرة بن جندب، و خريد و فروش مشروبات و اظهار
نارضايتى عمر بن الخطاب(رضي الله عنه) و نفرين كردن
او را. مسلم با صراحت در كتاب بيع آورده ولى بخارى به جاى نام سمرة، كلمه «فلان»
مى آورد.«بلغ عمر أن فلاناً باع خمراً، فقال: قاتل اللّه
فلاناً...»(12)حديث در صحيح مسلم ذكر شده و عبارت آن
«قاتل اللّه سمرة بن جندب» است.
سؤال 9:
آيا صحيح است كه مى گويند: حضرت عمربن الخطاب در اسلام خود شك داشت و عقيده داشت كه
جزء منافقين است.امام ذهبى در تاريخ خود آورده كه حضرت عمر از حذيفة بن اليمان
عاجزانه مى خواست كه به او بگويد: آيا جزء منافقان هستم يا نه؟«حذيفة
أحد أصحاب النبي...كان النبي ـ صلى الله عليه و سلّم ـ
أسرّ اِليه أسماء المنافقين... وناشده عمر باللّه: أنا من المنافقين؟..(13)
سؤال 10:
آيا صحيح است كه مى گويند نوزاد و مولودى پست تر و بدتر از ابوحنيفه در اسلام متولد
نشده، و او دوباره كافر شده و او را توبه دادند؟بخارى مى گويد:
استتيب ابوحنيفه من الكفر مرتين.و سفيان بن عيينه ـ
هنگاميكه خبر رحلت ابوحنيفه را شنيد گفت: كان يهدم الاسلام
عروة عروة، وما ولد في الاسلام مولود أشأمُ منه.پس چگونه ما او را امام مذهب
خود مى دانيم؟(14)
سؤال
11: آيا صحيح است كه بعضى از اصحاب
پيامبر جزء منافقان بوده و هرگز وارد بهشت نمى شوند؟در صحيح مسلم از پيامبر اكرم
آورده است: في أصحابي إثناعشر منافقاً، فيهم ثمانية لا يدخلون
الجنة حتى يلج الجمل في سمِّ الخياط...(15)
سؤال
12: آيا درست است (آنچه گفته مى شود) كه امام بخارى جزء نواصب و
دشمنان اهل بيت پيامبر اكرم است؟چون او از نواصب و كسانيكه به حضرت على دشنام
مى دادند حديث روايت مى كند. همانند حريز بن عثمان حمصى كه هر صبح و شام هفتاد
مرتبه حضرت على را لعن مى كرد.(16)(17)وثوربن يزيد حمصى(18)(19)ثعلبى كه حسنين را
سب مى كرد(20)بيت پيامبر بوده و آنان را در شعر و سروده هاى خود استهزاء
مى كرد(21)عمران بن حطان مدح كننده قاتل حضرت على(رضي الله
عنه)(22)حازم(23)هستند كه امام بخارى در صحيح خود از آنان حديث نقل مى كند
در حاليكه حتى يك حديث از امام جعفر بن محمد(رضي الله عنه)كه
از نظر ـ ما اهل سنت ـ بسيار محترم و داراى جايگاه عظيم است نقل نمى كند.
سؤال 13:
آيا صحيح است پيامبر اكرم ـ صلى الله عليه و سلّم ـ هر
زمان كه آمدن وحى برايشان به تأخير مى افتاد يا قصد خودكشى مى كرد، و كراراً
مى خواست خود را از فراز قلّه پرت كند و يا در نبوت خود به شك افتاده و گمان مى كرد
كه وحى به خانه عمر بن الخطاب انتقال يافته و ايشان از اين پس پيامبر شده؟
امام بخارى مى گويد:
«وفَتَر الوحي فترة، حتى حزن النبي فيما بلغنا حزناً غدا منه مراراً، كي يتردّى من
رؤوس شواهق الجبال، فكلما اوفى بذروة جبل، لكي يلقي منه نفسه، تبدّى له جبرئيل
فقال: يا محمد انك رسول اللّه حقاً. فيسكن لذلك جأشه، وتقَر نفسه، فيرجع فاِذا طالت
عليه فترة الوحي غدا لمثل ذلك...»(24)و به پيامبر ـ
صلى الله عليه و سلّم ـ نسبت داده شد كه فرمود: ما
احتبس عني الوحي قط إلا ظننته قد نزل على آل الخطاب.(25)
سؤال 14:
آيا صحيح است كه ما براى كم كردن از بار شبهه پيشين، به شيعه نسبت داديم كه ـ نعوذ
باللّه ـ ، مى گويند: جبرئيل در رساندن وحى اشتباه كرده، و قرار بود كه بر على(رضي
الله عنه) نازل شود، ولى اشتباها وحى را بر پيامبر فرود آورد. در حاليكه در
هيچ يك از كتابهاى شيعه آورده نشده.. و اين مطلب را براى اولين بار عامر شعبى كه
جزء مخالفين و دشمنان حضرت على(رضي الله عنه) و
شيعيان او بود. به شيعه نسبت داده و ابن عبد ربه از او نقل مى كند.(26)
سؤال 15: آيا صحيح است آنچه را كه مى گويند حضرت
خليفه ثانى در دوران خلافتش حكم تيمم را نمى دانست و اگر كسى از او مى پرسيد در
صورت جنابت و نبودن آب تكليف چيست؟ در جواب مى گفت: نماز را ترك كن تا آب پيدا
شود.! و اگر تا دو ماه هم آب نمى يافت حضرت خليفه نماز نمى خواند.امام نسائى چنين
روايت مى كند: «كنا عند عمر فأتاه رجل، فقال: يا أمير
المؤمنين رُبّما نمكُثُ الشهر والشهرين ولا نجد الماء؟ فقال عمر: أمّا أنا فاذا لم
أجد الماء لم أكن لأُصلي حتى أجدَ الماء...(27)
سؤال
16: آيا صحيح است كه ما اهل سنت
ابوبكر را از پيامبر اكرم بالاتر مى دانيم؟ و مى گوئيم كه زنى نزد پيامبر آمده و
گفت خواب ديدم درختى كه در خانه ام هست شكسته پيامبر فرمود شوهرت مى ميرد.، او
ناراحت شده، و از محضر حضرت بيرون آمده و در راه ابوبكر را ديد و خواب را براى او
تعريف كرد. ابوبكر گفت: شوهرت از سفر باز مى گردد. همانطور هم شد، آن زن روز بعد
بعنوان گلايه نزد پيامبر آمده، و اعتراض كرد، ناگهان جبرئيل نازل شده و گفت خدا شرم
دارد از اينكه دروغ بر زبان ابوبكر صديق جارى كند، يعنى بر زبان پيامبر دروغ جارى
بشود تا مبادا شخصيت ابوبكر زير سؤال برود.(28)يا محمد! الذي
قلته هو الحق، ولكنَّ لمّا قال الصدّيق إنّكِ تجتمعين به في هذه الليلة. إستحيا
اللّه منه أن يجري على لسانه الكذب لانه صديقٌ فأحياه كرامة له.»
سؤال 17:
آيا صحيح است كه مى گويند به دستور عائشه ام المؤمنين از آوردن جنازه سيد شباب اهل
الجنة (سرور جوانان اهل بهشت). (امام حسن مجتبى) كنار قبر پيامبر اكرم
ـ صلى الله عليه و سلّم ـ جلوگيرى شد؟در حاليكه خود عائشه درخواست كرد كه
جنازه سعدبن أبى وقاص را به مسجد پيامبر آورده و بر آن نماز گذارند.(29)امام حسن(رضي
الله عنه) جزء مؤمنين نبود؟
سؤال 18:
مى گويند: ابوبكر(رضي الله عنه) پس از پنجاه نفر و
حتى پس از عمربن الخطاب اسلام آورد، چنانچه از سعدبن أبي وقاص نقل شده ادعاى بعضى
مبنى بر اينكه او اولين مردى است كه اسلام آورد، دروغ و كذب است
«محمد بن سعد، قلت لأبي، أكان ابوبكر اولكم اسلاماً؟ فقال: لا
و لقد اسلم قبله اكثر من خمسين.»(30)
سؤال 19:
آيا صحيح است كه مى گويند حضرت عائشه قبل از ازدواج با پيامبر اكرم، شوهر كرده، و
نام همسرش جبير بود. و ابوبكر او را باز پس گرفته و پس از گرفتن طلاق، او را به عقد
پيامبر اكرم درآورده؟و مى گويند علت تأكيد فراوان عائشه بر اينكه من بِكر بودم.
شايد دفع اين احتمال باشد.«ابن سعد: خطب رسول الله
ـ صلى الله عليه و سلّم ـ عائشة الى أبي بكر الصديق:
فقال: يا رسول الله، اني كنت اعطيتها مطعماً لابنه جبير، فدعني حتّى أسلَّها منهم
فاستلها منهم فطلقها، فتزوجها رسول الله ـ صلى الله
عليه و سلّم ـ»(31)البته ـ تا آنجا كه مى دانم
ـ احدى از شيعه اين عقيده را ندارد، و در هيچ يك از كتابهاى آنان اين مطلب يافت
نمى شود، ولى متأسفانه در اين كتاب، كه از قديمى ترين ـ منابع ما اهل سنت است. اين
قصه آمده است.ذهبى از عائشه نقل مى كند: «لقد أعطيت تسعاً ما
أعطيتها امرأه بعد مريم: لقد نزل جبرئيل بصورتي... ولقد تزوجني بكراً وما تزوج
بكراً غيري.. وإن كان الوحي لينزل عليه واني لمعه في لحافه...»(32)
سؤال 20:
آيا صحيح است آنچه مى گويند: حتى يك حديث صحيحى كه پيامبر ـ
صلى الله عليه و سلّم ـ، ابوبكر را صديق خوانده، و يا عمر، را فاروق خوانده
باشد نداريم، و آنچه آمده راجع به حضرت على است؟
چنانچه طبرى به نقل از عباد بن عبدالله
مى گويد: «سمعت علياً يقول: أنا عبدالله واخو رسوله وأنا
الصدّيق الأكبر. لا يقولها بعدي الا كاذب مفتر، صليت مع رسول الله
ـ صلى الله عليه و سلّم ـ قبل الناس بسبع سنين»(33)
|