مسوولیتهاى امام حسن (علیه السلام) در دوران پدر (4361 مجموع کلمات موجود در متن) (419 بار مطالعه شده است) 
مسووليتهاى امام حسن (علیه
السلام) در دوران پدر
امام حسن(علیه السلام)در طول سى و هفتسالى كه در
كنار پدر زيست نه فقط
فرزندى مطيع و امام شناس بود، بلكه همواره بازوى نيرومند،ياورى صديق،
مسئولى امين و با تجربه و سربازى عاشق و فداكاربراى اميرمومنان به حساب مى
آمد. وى با شناخت كاملى
كه از پدرداشت، خود را وقف خدمتبه اميرالمؤمنين كرده بود.
روزى بازوى نظامى پدر مى
شود و به فرمانش به طرف
كوفه روانه
مى
شود تا مردم آن سامان را
از توطئه شوم دشمنان اسلام آگاهى دهدو آنها را جهت مقابله با پيمان شكنان و ناكثان
بسيج كند. روزديگر بازوى سياسى امام مىشود و در جريانات سياسى دوران عثمانوارد
صحنه مى
شود و او را نسبت
به وضع ناهنجار دستگاه خلافتش وكثرت انحرافات آگاه مى
سازد و يا در مسئله
حكميتبه دستور آنحضرت و با بيانات شيوا و دلنشين، اعلام موضع مى
نمايد و دست
به
افشاگرى مى
زند.
آن حضرت در سمت قضاوت و ديگر
مسووليتها به كمك و يارى پدرمى
شتابد. اين نوشتار كوتاه اگر چه بيان كننده بخشى ازمسووليتها و
ماموريتهاى امام حسن(علیه السلام) در دوران پدر مى
باشد، امابايد اعتراف كرد كه بدون شك در اين سى و هفتسال خدمات آن
حضرتدر قالب ماموريت از طرف اميرمومنان بيش از اينها بوده است ولى
ما برآنها دست نيافته
ايم و يا فاقد ارزش
تاريخى بوده اند.
اما مسووليتهاى ثبتشده در
تاريخ به قرار زير است:
1-
نماينده امام على(ع)به سوى عثمان
انحرافات و كجروى
هاى آشكار كارگزاران
عثمان عرصه را بر تمام
مسلمانان آگاه و بيدار، به ويژه صحابه رسول الله(علیه السلام)تنگ كرده
بود. ابن عبد ربه اندلسى
مى
نويسد:
در زمان خلافت عثمان كارهاى خلاف
زياد صورت مىگرفت. بدين جهتهرگاه فرد يا افرادى به حضور على(علیه السلام)مىآمدند و از كارهاى
عثمانشكايت مى
نمودند، على(علیه السلام) پسرش، حسن(علیه السلام)را نزد عثمان مى
فرستاد تاشكايت مردم را به او گوشزد كند. اين موضوع بسيار تكرار شد،
تااين كه روزى عثمان به حسن(علیه السلام)گفت: پدرت تصور مى
كند كه احدى
آگاهى ندارد ولى ما به آنچه انجام مى
دهيم آگاه هستيم. بنابرايناز
مادستبردار. پس از اين گفتگو ديگر حضرت على(علیه
السلام)پسرش امام
حسن(علیه
السلام)را نزد عثمان نفرستاد.
2- پاسخ به سوالات مذهبى مردم
از ديگر مسووليتهاى مهم امام
حسن(علیه السلام)در
زمان پدر، پاسخگويى به
پرسشهاى مهم مردم بود. حضرت اميرمومنان(علیه
السلام) بارها پاسخ بدين
پرسشها را به امام حسن(علیه السلام)ارجاع داده بود. گاهى مردم پس
ازدريافت پاسخ از امام حسن(علیه السلام)به نزد امام على(علیه السلام) مىرفتند و ازحضرت پاسخ همان سؤال را مى
خواستند كه حضرت به آنان مى
فرمود: اگر از من هم مى
پرسيديد بيش از اين
جوابى دريافت نمى
كرديد.
در دوران خلافت ابوبكر يك نفر
اعرابى نزد او آمد و گفت: من درحال احرام حجبه تخم شتر مرغ دستيافتم و آن را
خوردم. چه
كفارهاى برمن واجب است؟ ابوبكر كه نتوانست جواب دهد، او را بهنزد عمر فرستاد. او
هم كه از جواب عاجز مانده بود، اعرابى رابه نزد عبدالرحمن بن عوف راهنمايى كرد.
عبدالرحمن نيز كه درمانده شده بود، به اعرابى گفت كه نزد على(علیه
السلام)برود. مرد اعرابى
نزد على(علیه السلام)آمد. حضرت به حسنين عليهما
السلام اشاره كرد و فرمود: مسئله خود را از هركدام از اين دو كودك مى
خواهى بپرس. اعرابى
سؤال خود را مطرح كرد و
امام حسن(علیه السلام)در
محضر اميرمومنان بدانپاسخ گفت.
روزى حضرت على(علیه السلام)در «رحبه» بودند كه مردى به
حضورش آمد وعرضه داشت: من از رعاياى شما هستم. حضرت فرمود: خير. هرگز ازرعاياى من
نيستى، بلكه تو پيك پادشاه روم هستى; از معاويه
سوالاتى كرده
اى و او درمانده و عاجز
شده است. بدين جهت تو راجهت دريافت پاسخهاى آن به نزد ما فرستاده است.
آنگاه حضرت به او فرمود: از يكى
از دو فرزندم بپرس. او گفت: از فرزندت حسن(علیه
السلام) مىپرسم. امام حسن(علیه
السلام)رو به او كرد و فرمود: آمدهاى كه بپرسى: فاصله
بين حق و باطل چه مقدار است؟ همچنين
آمده
اى كه بپرسى: چقدر فاصله استبين آسمان و زمين؟ ميان مشرقو مغرب چه
اندازه فاصله است؟ قوس و قزح چيست؟ كدام چشمه و چاهاست كه ارواح مشركان در آنجا
جمع هستند؟ ارواح مومنان در كجاجمع مى
شوند؟ خنثى كيست؟ كدام ده چيز است كه هريك سختتر ازديگرى است؟
عرض كرد: يابن رسول الله! آرى.
پرسشهاى من همين است كه بيانداشتيد. سپس امام حسن(ع)به يك يك پرسشهاى اوپاسخ
داد. مردشامى به امام حسن(علیه السلام)گفت: گواهى مى
دهم كه توفرزند رسول خدايى و همانا على
بن ابى
طالب(ع)براى خلافت
وجانشسينى رسول خدا از معاويه سزاوارتر است...
3-
خواندن دعاى باران به دستوراميرمومنان(ع)
گروهى نزد على(علیه السلام)آمده، از كمبود باران شكايت
كردند. آن حضرتفرزند برومندش، امام حسن(علیه
السلام)را فراخواند و به وى فرمود: خداى رااز بهر
استسقاء بخوان. امام حسن(علیه السلام)به دنبال فرمان پدر، دستبهدعا برداشته، فرمود: «اللهم هيج لنا
السحاب بفتح الابواب بماءعباب» ;
خدايا! ابرها را به حركت درآور و
با بازكردن دربهاى آسمان،آب و باران فراوانى بر ما فرست.
سپس امام حسن(علیه السلام)دعاى است
سقا را جهت آمدن باران
قرائت كرد.
امام حسين(علیه السلام)نيز به دستور پدر به دعاى
استسقاء پرداخت: «اللهم معطى الخيرات. ..» ; خدايا! اى كسى كه خيرات و بركاترا به
بندگان عطا مىكنى.
هنوز دعا پايان نگرفته بود كه
باران تندى شروع به باريدنكرد.
به سلمان گفتند: اى اباعبدالله!
اين دعا به آنها ياد دادهشده بود. او در پاسخ گفت: واى برشما! مگر نشنيدهايد
حديث رسولخدا را كه مىفرمايد: خداوند مصالح حكمت را بر زبان اهلبيت منجارى
ساخته است.
4- بسيج مردم كوفه
امام حسن(علیه السلام)از طرف امام على(علیه السلام)مامور شد تا جهت آگاه ساختن
مردم كوفه از توطئه
هاى شوم دشمنان و بسيج
مردم براى يارىعلى(ع)به همراه عماربنياسر و قيس به كوفه برود.
امام حسن(علیه السلام)در كوفه چنين گفت: اى مردم! به
دعوت امام و امير خود پاسخ مثبت دهيد و به كمك
برادران مجاهد خود عليه شورشگران
داخلى حركت كنيد... سوگند به
خدا، خردمندان او را يارى نمايند. درس عبرتى براى آيندگاننزديك و دور
خواهد شد. عاقبت نيكى خواهيد داشت. پس به دعوت ماپاسخ دهيد و ما را برآنچه ما و
شما بدان مبتلا و دچار گشته
ايم
يارى نمائيد. همانا اميرمومنان(علیه السلام)فرمود: من به سوى ناكثين حركت
كردم تا آنان را به جاى خود
نشانم. در اين حال از دو صورت خارجنيست; من يا ظالم و ستمگرم و يا مظلوم و و
ستمديده. مردم، ازخدا مى
خواهم مردى را برساند كه جوياى
حقيقت
باشد وحق خدا را درنظر بگيرد،
چنانچه من مظلوم و ستمديده هستم يارىام كند و اگرستم مى
كنم، ممانعت و جلوگيرى نماييد.
سوگند به خدا! طلحه وزبير از اولين كسانى بودندكه با من بيعت كردند و از اولين
افرادى بودند كه پيمان
شكستند و خدعه نمودند. آيا از بيت المال
چيزى را به خود اختصاص داده
ام و يا حكمى را دگرگون كرده
ام؟! پس
حركت كنيد به سوى آنان و
امر به معروف و نهى از منكر نماييد.
كارشكنىهاى ابوموسى اشعرى عقيم
ماند و امام حسن(علیه السلام)توانستحدود
دوازده هزار نفر از جنگجويان كوفه را جهت پيوستن به سپاهعلى(علیه السلام)به سوى بصره گسيل دارد.
5-
تبيين سياست امام على(علیه السلام)درباره
حكميت
پس از پايان گرفتن جريان حكميت
توسط ابوموسى اشعرى و عمروبنعاص، و خيانت آشكار آنها به اسلام و مسلمانان، بسيارى
از مردملب به اعتراض گشودند كه چرا امام على(علیه
السلام)بعضى از بستگان خود رامامور مذاكره و تكلم نكرد؟
با اين كه مردم كوفه بر خلاف نظر
امام
على(علیه السلام)، ابوموسى اشعرىرا جهت مذاكره
و حكميت پيشنهاد كرده و بر اين امر اصرار ورزيده
بودند; حضرت على(علیه السلام)براى پايان دادن به اختلافات،
به امام
حسن(علیه السلام)دستور داد تا درباره ابوموسى و
عمروبن عاص و اشتباهاتشان
سخن گويد.
اندليسى مى
نويسد: روزى على(علیه السلام)در مسجد كوفه بالاى منبر سخن
مىگفت. متوجه فرزندش
حسن(علیه السلام)شد
و به او فرمود: برخيز و درباره اين دو نفر سخن بگو. امام حسن(ع)برخاست و پس از حمد
و ثناى خدا، فرمود:
اى مردم! شما در مورد اين دو
نفر(ابوموسى و عمروبنعاص)مذاكره كرديد(و به توافق رسيديد.)و ما آنها را به
مجلسمذاكره فرستاديم. براين اساس كه مطابق قرآن، نه مطابق هوسهاى
نفسانى داورى كنند ولى
آنها مطابق هوسهاى نفسانى، نه مطابققرآن داورى كردند و وقتى كه مذاكره اين گونه
باشد، حاكم نخواهدبود. بلكه محكوم است. ابوموسى در آنجا كه حكميت را براىعبدالله
بن عمر قرار داد، به خطا رفت. ابوموسى از سه جهت
خطاكرد:
1- عبدالله با پدرش عمر مخالفت
نمود، زيرا عمر او را براىخلافت نپسنديد و او را جزو شوراى شش نفره قرار نداد.
2- عبدالله رهبرى و حاكميت را
براى خود طلب نكرد.
3- مهاجران و انصار كه مقام
زمامدارى را تشكيل مىدهند، براىامارت او اتفاق نظر ننمودند.
در مورد اصل مسئله حكميت(وكالت
دادن به شخصى براى داورى)رسولاكرم(علیه السلام)در جريان يهوديان بنى قريظه، سعد بن معاذ را منصوب نمودتا درباره
آنها داورى كند و او نيز حكمى كرد كه خداوند به آنراضى شد و شكى در اين جهت نيست،
زيرا اگر حكم كردن سعد بن معاذخلاف بود، پيامبر(علیه
السلام)به آن راضى نمىشد.
6-
عهده دارى امامت جمعه
يكى ديگر از مسئوليتهاى مهم
امام حسن(علیه السلام)كه
در زمان پدر به وىواگذار شده بود، اقامه نماز جمعه بود. مسعودى مىنويسد: آنگاهكه
عذرى مانند بيمارى براى اميرمومنان پيش مىآمد و نمىتوانستبراى اقامه نماز جمعه
در مسجدكوفه حضور يابد، فرزند برومندش رابه اين امر مهم مىگمارد.
امام حسن(علیه السلام)در يكى از خطبه
هاى نماز جمعه درمسجد
كوفه، چنينفرمود: همانا خداوند سبحان مبعوث ننمود پيامبرى را مگر اين كهبعد از
او، خليفه و جانشينى را تعيين كرد و يا گروه و ياخاندانى را. پس قسم به آن كس كه
محمد(علیه السلام)را
به پيامبرى برگزيد،هيچ كس در حق مااهلبيت كوتاهى نخواهد كرد، مگر اين كه
خداوندسبحان اعمال او را ناقص خواهدگذاشت و هيچ دولتى بر ضد ماحاكميت پيدانخواهد
كرد، مگر آن كه عاقبت از آن ما خواهد شد ومتجاوزان به حق ما پس از چند صباحى، سزاى
عمل خود را خواهندديد و به مكافات آن خواهند رسيد.
7- دستيارى اميرمومنان(علیه السلام)در قضاوت
حضرت على(علیه السلام)در برخى رويدادها از امام حسن(علیه السلام)مىخواست قضاوتكند.
اميرمومنان(ع)از فرزندش خواست تا در باره مردى كه چاقو دردست داشت و در خرابهاى
كنار كشتهاى دستگيرش كرده بودند، قضاوتكند. اينك تمام ماجرا:
امام صادق(علیه السلام)فرمود: در دوران حاكميت
اميرالمؤمنين(علیه السلام)مردى
راجهت دادخواهى به محضر آن حضرت آوردند. آن مرد را در خرابهاىيافته بودند در حالى
كه چاقويى خون آلود در دست داشت و بالاى سرمقتول كه به خون خويش مىغلتيد. ايستاده
بود. حضرت پرسيد: اىمرد! در اين مورد چه مىگويى؟
متهم پاسخ داد: اى اميرمومنان!
اتهامم را مى
پذيرم. على(علیه السلام)دستور
داد او را ببرند و به جاى مقتول قصاص كنند. در اينهنگام مردى با عجله و شتاب خود
را نزد حضرت رساند و فرياد زد: او را باز گردانيد، به خدا سوگند، او جرمى ندارد. من
قاتلم!
اميرمومنان از متهم پرسيد: چه
چيز تو را وادار كرد كه اتهام
قتل را بپذيرى و حال آن كه او را نكشته
اى؟ مرد پاسخ داد: وضعيت
به گونهاى بود كه
نمىتوانستم كمترين دفاعى از خود كنم; زيراچند نفر مرا درحالى كه كارد خونين در دست
داشتم و بالاى سرمقتولايستاده بودم، ديدند و دستگيرم كردند. من در كنار خرابه
مشغول
ذبح گوسفند بودم. وقتى آن را سربريدم نياز به قضاى حاجت پيداكردم. از اين رو،
داخلخرابه شدم كه ناگهان ديدم مردى در خونخود مىغلتد. به شدت ترسيده بودم. در
حالى كه چاقوى خون آلود دردستم بود، چند نفر وارد شدند و مرا بازداشت نمودند.
على(ع)دستور داد آن دو را نزد
فرزندش، حسن(علیه السلام)ببرند
و داستان
را براى او بيان كنند و حكم الهى را بپرسند. آنان را نزدامام
مجتبى(علیه السلام)بردند. آن حضرت پس از شنيدن
سخنان آنها چنين قضاوت
نمود:
قاتل واقعى با اقرار و صداقتش
جان متهم را نجاتداد و با اينكارش، گويى بشريت را نجات داده است، خداوند سبحان
فرمود: (...ومن احياها فكانما احياالناس جميعا)...; هركس انسانى را از مرگرهايى
بخشد چنان است كه گويى همه مردم را زنده كرده است.
بنابراين آن دو را آزاد كنيد و
ديه مقتول را از بيت المالپرداخت نماييد.
8- فرماندهى گروه ده هزارنفرى
در پى خيانت آشكار معاويه و
هوادارانش پس از ماجراى حكميت،اميرمومنان(علیه
السلام)در اواخر عمرش برآن شد تا جنگ بامعاويه را از
سربگيرد. بدين جهتبا بسيج كردن مجدد نيروهاى رزمنده، امامحسن(ع)را به فرماندهى ده
هزار نفرمنصوب كرد تا آنها به سوىجبهه صفين روانه شوند. مردم گروه گروه به اين
سپاه پيوستند. صد هزار شمشير جمع شد و آماده حركتشد. در اين هنگام بود كه ابنملجم
ملعون بر فرق مقدس امام على(ع)ضربت زد و آن ضربتبه شهادتآن حضرت منجر شد و آن
سپاه با عظمت مانند گله گوسفندى كه چوپانخود را از دست داده باشداز هم گسيخت.
9- سرپرستى موقوفات و صدقات
از ديگر مسووليتهاى امام حسن(علیه السلام)، توليت موقوفات امامعلى(علیه السلام)بود. امام على(علیه السلام) در اواخر عمر خويش طى حكمى همه
موقوفاتخويش را به امام حسن(علیه السلام)واگذار كرد.
اين موقوفات دو بخش بود: برخى
موقوفات خود امام على(علیه السلام)بودنداز قبيل چاه، چشمه، نخل و ديگر چيزهايى كه اميرمومنان آنها
رااحداث و وقف گردانيده بود; برخى همان موقوفات پيامبر(صلی الله علیه و
آله)وفاطمه(سلام الله علیها)بود كه توليتش به عهده حضرت على(علیه
السلام)بود كه مجموع آنهاعبارت بود از: چشمه ينبع و وادى
احمر، القصيبه، منطقه ينبع،يبيغات، صحراى رعيه، عين حسن، ديمه، اذنيه، امالعيال،
حيطانسبعه(دلال، عواف، برقه، ميثب، حسنى، صافيه، مشربهامابراهيم)وفدك.
امام على(علیه السلام)در فرمانى به امام حسن(علیه السلام)به وى چنين مىفرمايد:
«اين است آنچه را كه بنده خدا،
على
بن ابى
طالب، پيشواى
مؤمنين درباره دارايى خود
به آن فرمان داده براى به دست آوردن
رضا و خشنودى خدا كه به سبب آن
مرا به بهشت داخل نمايد و براثر آن، آسودگى آخرت را به من عطا فرمايد... و پس از
من، حسنبن على سفارش مرا انجام مىدهد. وصى من است از مال و داراييم بهطور شايسته
صرف مىكند و به مستحقين و سزاواران مىبخشد و اگربراى حسن پيشامدى نمود حسين زنده
است. وصى من بعد از حسن، اوستو سفارشم را مانند او انجام مىدهد.... و شرط مىكند
با آن كه
تصدى اين مال را به او داده، اين كه اين مال را به همان طورىكه هست،
باقى بگذارد و ميوه آن را در آنچه به آن مامور گشته ورهنمود شده است، صرف نمايد و
شرط مى
كند كه نهالى از زاده
هاى
درخت
خرماى اين دهها را نفروشد...»
10-
ايراد سخن به دستور پدر
روزى امام على(ع)به امام حسن(علیه السلام)فرمود: برخيز و سخنرانى كن
تاگفتارت را بشنوم. امام حسن(علیه السلام)عرض كرد: پدرجان! چگونه سخنرانىكنم با اين كه رو به روى تو هستم و
از شما شرم دارم.
امام(علیه
السلام)سپس خود را مخفى نمود به طورى كه صداى حسن(علیه السلام)رامى
شنيد. امام حسن(علیه السلام) برخاست و خطابه خود را شروع
كرد و پس ازحمد و ثناى الهى فرمود: «اما بعد فان عليا باب من دخله كانمومنا و من
خرج منه كان كافرا اقولى قولى هذا و استغفرالله
العظيم لى و لكم» ; بدون شك
على، درى(از علم و كمال)است كهاگر كسى وارد آن در شود، مؤمن است و كسى كه از آن
خارج گردد،كافر است. من اين سخن رامى گويم(و به آن معتقدم)و از براى خودو شما
ازدرگاه خداى بزرگ طلب آمرزش مىكنم.
در اين هنگام امام على(علیه السلام)برخاست و بين دو چشم حسن(علیه السلام)را بوسيدو سپس فرمود:
«ذريهبعضها من بعض والله سميع عليم» ; آنهافرزندان و دودمانى بودند كه بعضى از
بعضى ديگر گرفته شده بودندو خداوند شنوا و داناست.
محمدجواد طبسى
|