منوی اصلی
· خانه
· جستجو
· مقالات

کتابخانه الکترونیک

برای ورود کلیک کنید

حسینیه(غم ...)
New Page 2
مهدیه
مناظرات ائمه
کتاب شناسی
ویژه نامه ها
New Page 1
ادبستان
· شعر
· کشکول
· لطائف
ورود کاربران




 


 برای ورود مشکل دارید؟
 ثبت نام کاربران جدید
آمار مشاهدات

آمار سایت


لطائف

(3882 مجموع کلمات موجود در متن)
(1521 بار مطالعه شده است)  نسخه چاپی

بحر و کشتی

 

 کسی را پرسیدند:«چه نام داری؟» گفت:«بحر(دریا)»

گفتند: «پدرت چه نام داشت؟» گفت:«فرات.»

گفتند:«پسرت چه؟» گفت: «فیض.» گفتند:«پس کسی که بخواهد تو را ببیند باید کشتی آماده کند.»

 

منجمان ماهر

جوحی گفت:«من و مادرم هر دو منجّم ماهریم. که در حکم ما خطا واقع نمیشود.:

گفتند:«این بزرگ ادعایی است از کجا می گویی.»

گفت:«از آنجا که چون ابری پیدا شود، من گویم باران نخواهد آمد و مادرم می گوید خواهد آمد، البته یا آن شود که من می گویم یا آن شود که او گوید.»

 

توبه فیلسوفان

فیلسوفی از گناهان توبه کرد و همان زمان ریش خود بتراشید.

گفتند:«چرا چنین کردی؟» گفت:«از برای آنکه در معصیت روییده بود.»

 

جامی و خاکی

روزی جامی با جمعی به جایی می رفت، خاکی(شاعر) او را دید و بر سبیل شوخی گفت:«خران طوس به کجا می روند؟»

جامی گفت: «خاکی نرم می جویند که بر آن غلطند.»

 

درویش  و خواجه

درویشی بی سروپا خواجه ای را گفت:«اگر من بر در سرای تو بمیرم با من چه میکنی؟» گفت:«ترا کفن کنم و به گور بسپارم.»

درویش گفت:«امروز زندگی مرا پیراهنی پوشان و چون بمیرم بی کفن برخاک بسپار.» خواجه خندید و او را پیراهنی بخشید.

 

چهار پا

مولانا ذکرالدین از احولی پرسید:«راست است که شما یکی را دوتا می بینید؟» گفت:«آری چنانچه تو را چهارپا می بینم.»

 

 

شمردن عاقلان و دیوانگان

بهلول بغدادی وقتی در بصره بود، او را گفتند:«دیوانگان بصره را بشمار» گفت:«آن خود از شماره بیرونست، اما اگر گویید که عاقلان را بشمار ایشان معدودی چند بیش نیستند.»

 

شاعر و جامی

شاعری پیش جامی غزلی بخواند و گفت:«می خواهم که این غزل را به دروازه های شهر آویزند تا شهرت کند.»

جامی گفت:«مردم چه می دانند که آن شعر توست، مگر تو را پهلوی شعرت بیاویزند!.»

 

فوت فرزند

معلّمی را پسر بیمار شد و مشرف بر موت گشت. گفت:«غسال بیاورید تا پسرم را شوید.» گفتند:«هنوز نمرده است.» گفت:«باکی نیست تا آن زمان که از غسل او فارغ شویم خواهد مرد.»

 

خوردن خرما

دیوانه ای را در بصره دیدند که خرما را با دانه می خورد.

گفتند:«چرا چنین می کنی؟»

گفت:«خرمافروش، خرما را با هسته به من فروخته است.»

 

دروازه وصال

ریحانه مجنونه از مجنونات بود و همیشه در گورستان اقامت کردی و هرگز روی به عمارت نیاوردی. از او سؤال کردند که همه عمر در گورستان میباشی جهت آن چیست؟

گفت:«بر در دروازه وصال نشسته ام و انتظار آن می برم تا کی این در باز شود.»

 

ریش تراشی

درودگر پسری که گاه گاه تراشی می زد، روزی پیش جامی می لافید و میگفت:«که برای فلان کس،چنین دری تراشیدم و برای فلان، چنان پنجره ای!»

جامی گفت:«چه شود که برای ما نیز ریش تراشی.»

 

خانه تاریک و دیوانه

ابلهی سوزنی در خانه گم کرده بود و در کوچه می طلبید. گفتند:«چه می جویی؟» گفت:«سوزنی را که در خانه گم کرده ام.» گفتند:«ای ابله! چیزی که در خانه گم کرده ای در کوچه می جویی؟»

گفت:«چه کنم که خانه تاریک است و چراغ ندارم.»

 

فرار از جهاد

مردی از میدان جهاد می گریخت. گفتند:«کجا می روی ای نامرد؟» گفت:« آن خوشتر دارم که گویند فلانی فرار کرد لعنةالله. تا اینکه بگویند فلانی کشته شد رحمةالله.»

 

اسب وارونه

سواری ابله درمیان لشکری افتاد. نیمه شب، شبیخون بر آن لشکر آوردند و غوغا برخاست. ابله ترسید و برجست که لگام بر سر اسب زند. سر از دم اسب نمی شناخت؛ لگام را آورده بود و دست در کفل و دم اسب میکشید و از روی حیرت می گفت: «گرفتم که سر تو بزرگ و پیشانی پهن شده است، آخر موی پیشانی تو چنین دراز از کجا شد؟»

 

فرار عقاب

عقابی از دست بکاربن عبدالملک بن مروان پرواز کرد و او از جمله احمقان مشهور است. نوکران را گفت:«بتازید و دروازه ها را ببندید که ناگاه عقاب از شهر بیرون نرود که اگر از شهر بیرون رفت دیگر او را نمی توانم گرفت.»

 

دادن زر

توانگری حکیمی را گفت:«صددینار زر دارم و می خواهم به تو دهم، مصلحت چون می بینی؟»

گفت:«اگر بدهی ترا بهتر و اگر ندهی مرا بهتر». یعنی اگر بدهی منّتی بر من داری و اگر ندهی از بار منت تو خلاص باشم.

 

بهلول و مرد بدخو

آورده اند که مردی زشت و بداخلاق به بهلول گفت:«خیلی میل دارم که شیطان را ببینم.»

بهلول گفت:«اگر آینه در خانه نداری در آب زلال نگاه کن شیطان را خواهی دید.»

 

 

لگد کم خورده است

مردی بی ادبی می کرد عزیزی او را ملامت نمود و او گفت:«چه کنم آب و گل مرا چنین سرشته اند.» آن مرد گفت:«آب و گل ترا نیکو سرشته اند، اما لگد کم خورده است.»

 

بخیل و انگشتر

شخصی بخیلی را گفت:«خاتم خود را به من بده تا هرگاه نظرم بر آن افتد یاد تو کنم و بدین وسیله دائم در یاد من باشی.»

بخیل گفت:«هرگاه خواهی که مرا یاد کنی براندیش که وقتی انگشتری از فلان خواستم و به من نداد.»

 

 

فایده نابینایی

شخصی به کنایه از نابینایی پرسید:«خداوند چیزی را بی فایده و عبث نیافریده. فایده نابینایی چیست؟»

نابینا گفت:«اینکه صورت چون تویی را نبینم.»

 

سر بریده

سر تراشی روزی سر خواجه ای را می تراشید ناگاه دست او بلرزید و سر خواجه را برید، فریاد برداشت:«که هی مردک سر مرا ببریدی.» گفت: خاموش باش که سربریده سخن نگوید.»

 

 

پسر یا دختر

طلحک را خدایتعالی فرزندی داد، سلطان پرسید که فرزند تو پسر است یا دختر؟ گفت:«از فقیران چه آید غیر پسری یا دختری؟» سلطان گفت:«ای مردک از فقیران پسر آید یا دختر، از بزرگان چه آید؟»

مردک گفت:«بدفعلی، ظالمی، ناسازی، خانه براندازی.»

 

طرز انتساب

از جوانی خودپسند پرسیدند تو پسر کیستی؟

گفت:«من خواهرزاده فلان امیرم.» گفتند:«خیلی عجیب است ما طولاً سؤال می کنیم شما عرضاً جواب می دهید.»

 

خراج زشتی

یکی از سرداران معروف یونان قبل از قشون به دهکده ای رسید از بس زشت و بدترکیب بود زنی او را از نوکرهای پست تصور کرده گفت:«این هیزمها را بشکن.» سردار مشغول شد. یارانش از راه رسیده گفتند:«چه می کنید سردار؟» گفت:«مالیات زشتی را ادا می کنم.»

 

سؤال بیجا

کنیزی ظرفی در دست داشت که روپوشی روی آن کشیده بود. از برابر جمعیتی می گذشت یکی از آنان پرسید:«که در این ظرف چیست؟» گفت:«اگر می خواستم شما بدانید که روی ظرف روپوشی نمی انداختم.»

 

دو طعام

پزشکی مردی را دید که دوغذا با هم می خورد گفت:«این دو غذا با هم نمی سازند.» روز دیگر شنید که آن مرد بیمار شده بر بالین او آمد و گفت:«ترا نگفتم این دوغذا با هم نمی سازند؟»

مرد گفت:«حالا که با هم ساخته اند تا مرا از میان بردارند.»

 

عقل چیه

مردی از راهی میگذشت دید بنده خدایی لب جوی آب دمر افتاده و مشغول آب خورده است.

رهگذر به طرف گفت:«این طور آب نخور.» پرسید:«چرا؟»

گفت:« عقل را کم می کند.» پرسید:«عقل چیه؟»

مرد جواب داد:«با تو نبودم کارت را بکن.»

 

شکاف لب

شخصی به زبان عربی، که ظرافتی داشت گفت: «چه سبب است که لبهایت شکافته؟»

گفت:«انجیر که در شیرینی به کمال رسد بشکافد.»

 

تبرک کتاب

شاعری مهمل گوی پیش دوستان می گفت:«چون به خانه کعبه رسیدم دیوان شعر خود را برای تیمّن و تبرّک به حجرالاسود مالیدم.» دوستان گفتند:«اگر در آب زمزم می مالیدی بهتر بود.»

 

دنبه

روزی سلطان محمود به دارالمجانین رفت از دیوانه ای پرسید:«چه میل داری؟» گفت:«دنبه.»

اشارت فرمود تا ترب برایش آوردند و گفتند:«این هم دنبه!» گرفت و همی خورد و سرجنبانده به سلطان نگریست.

سلطان سبب پرسید،

دیوان گفت:«تا تو پادشاه شده ای از دنبه ها چربی رفته است.»

 

وجود شریف شما

خواجه منعمی برای خود مقبره ای ساخت. یکسال تمام بناّ در آن جا کار کرد تا به اتمام رسید.

خواجه از استاد سؤال کرد:«این امارت دیگر چه می خواهد؟»

استاد بناّ گفت:«وجود شریف شما!»

 

دوست ترین مردم نزد بهلول

هارون الرشید از بهلول پرسید که:«دوست ترین مردم نزد تو کیست؟» گفت:«آن کس که شکم مرا سیر کند.»

گفت:«اگر من شکم ترا سیر کنم مرا دوست داری؟»

گفت:«دوستی به نسیه نمی باشد.»

 

مضمون بکر

شاعری به شاعر دیگر گفت: «خیلی دلم می خواهد مضمون یا موضوعی برای ساختن شعرم پیدا کنم که احدی تاکنون در آن موضوع شعر نساخته و بعدها هم کسی نسازد.» دیگری گفت: «این بسیار آسان است یک قصیده در مدح خودت بساز.»

 

 دزدیدن جامه

دزدی جامعه کسی بدزدید و به بازار برد و به دست دلاّل داد که بفروشد جامه را از دلاّل دزدیدند و دزد دست خالی نزد یاران آمد. گفتند:«جامه را به چند فروختی؟»

گفت:«به آنچه خریده بودم.»

 

شجاعت بخیل

از بخیلی پرسیدند که شجاع ترین مردمان کیست؟ گفت:«آنکس که آواز دهان جمعی به گوش او رسد که در خانه او چیزی می خورند و زهره اش نترکد.»

 

از خنکیهای شما

جامی بدنی پرموی داشت، ظریفی او را در گرمابه دیده و پرسید:- «مولانا چرا با پوستین به حمام آمده اید؟»

جامی گفت:«از خنکیهای شما!»

 

زیب النساء و پدر

گویند روزی زیب النساء در حضور پدر بود. ناگاه آینه چینی سالن افتاد و شکست. بی اختیار این مصرع بر زبان عالمگیر گذشت. از قضا آیینه چینی شکست.

زیب النساء ارتجالاً گفت: خوب شد اسباب خودبینی شکست.

 

از کجای گاوی

مردم توس را به گاو نسبت کنند. روزی در مجلس، میرزا بابر لطفی شاعر پهلوی توسی (شاعر) نشسته بود. توسی بر سبیل ظرافت از لطفی پرسید:«از کجای گاوی؟» گفت:«پهلوی گاو».

 

جان بابا مرو

یک نفر را پسر در چاه افتاد.

گفت: « جان بابا مرو تا من بروم طناب بیاورم و ترا بیرون بکشم.»

 

 

خرگم شده

مردی خر گم کرده بود گرد شهر می گشت و شکر می گفت.

گفتند:« چرا شکر می کنی؟»

گفت:«از بهر آنکه بر خر ننشسته بودم وگرنه امروز چهار روز بود که گم شده بودم.»

 

 

گفتن دروغ

از دروغگویی پرسیدند:«هرگز راست گفته ای؟»

گفت:«اگر گویم آری دروغ گفته باشم.»

 

سوهان روح

حسینی شاعر از شهر قم به تهران آمد. دوستان ادبی از او سوهان قمی خواستند و چون با خود نداشت اجازه خواست که به عنوان ارمغان  غزلی که تازه سروده بود بخواند.

چون خواست شروع به خواندن کند، شاعر بذله گوی معاصر آقای عباس فرات گفت:« دوست ما به جای سوهان قم سوهان روح ارمغان آورده است.»

 

 

ارتباط لقمه و دهان

از مرد حاضر جوابی پرسیدند:« چرا لقمه را که به دهان می بریم دهان به طور خودکار باز میشود؟» جواب داد:«برای اینکه حیف است، چنین مهمان عزیزی پشت در معطّل بماند.»

 

گوسفند و گرگ

گوسفندی که بالای پشت بام بسیار مرتفعی جای داشت، به گرگی که از پای دیوار عبور می نمود، ناسزا می گفت.

گرگ گفت:« این تو نیستی که بتوانی به من جسارت نموده فحش بدهی. بلکه این مکان متعالی توست که جرئت ورزیده به من دشنام می دهد.»

 

کره خر

عده ای سارق بر سر کاروانی ریختند. یکی از افراد کاروان، زیر شکم الاغی قایم شد. دزد او را دید و به او گفت:«این جا چه می کنی؟» مرد گفت:«کرّه این الاغم.» دزد خندید و گفت:« اما این الاغ نر است.»

مرد گفت: «چون مادرم مرده پیش پدرم هستم.»

 

فقط بچه های کوچک

خبرنگاری از کدخدای روستایی پرسید:«آیا در روستای شما مردان بزرگ تاریخ پا به عرصه وجود نگذاشته اند؟»

کدخدا گفت:«قربان در این روستا با این خورد و خوراکی که مردم فقیر دارند فقط بچه های کوچک به دنیا می آیند.»

 

ببخشید

ابلهی در راهی میرفت. آینه ای را یافت. برداشت و عکس خود را در آن دید آینه را با احتیاط بر زمین گذاشت که:

«ببخشید ندانستم مال شماست.»

 

پدری بفرمایید

حاج حسن آقا ملک، کالسکه ای با دو قاطر بسیار زیبا داشت. نصرت الدوله روزی از نامبرده درخواست کرد کالسکه را موقتاً به او بدهد. ملک ناچار کالسکه را با قاطرها برای نصرت الدوله فرستاد، و برایش نوشت: «کالسکه را با قاطرها تقدیم داشتم. تقاضا دارم در حق این دوقاطر پدری بفرمایید.»

 

کدام سردتر است؟

مولانا رکن الدین از مولانا غیاث الدین پرسید که:«یخ سلطانیه سردتر است یا یخ ابرقو؟ گفت: سؤال تو از هر دو سردتر است.»

 

 شاعر بیسواد

حیدر کولوچ شخصی عامی بود ولی شعر بسیار خوب می سرود و در زمان شاه طهماسب صفوی زندگی میکرد، از او پرسیدند:«با بی سوادی چگونه شعر میگویی؟» بدیهه در جواب گفت:

«چنان طوطی صفت حیران آن آیینه رویم

                                      که میگویم سخن، اما نمی دانم چه میگویم»

 

 

دزد و فاتح

یک دزد دریایی را به حضور اسکندر آوردند. اسکندر گفت: «خجالت نمی کشی از این که دزد هستی؟»

دزد دریایی جواب داد:«حق دارید، الان که یک کشتی دارم دزد هستم اما اگر کشتیهای زیادی داشتم فاتح بودم.»

 

 

زیرسایه شاه

درویشی زیر سایه الاغش استراحت میکرد. شاه از آنجا میگذشت، درویش را درحال استراحت دید.

به درویش گفت: ای مرد اینجا چه میکنی؟

درویش گفت: عمر شما دراز باد! زیر سایه شما زندگی می کنم!!

 

 

مقبره مرغ

مردی از بزرگان عرب که به سخاوت معروف روزگار بود، روزی به چادر اعرابی وارد شد.

مرد میزبان رسم خدمت به جای آورده مرغی داشت او را ذبح کرده در ظرفی پاکیزه به حضور میهمان آورد و گفت: من این مرغ را از مدتی قبل تربیت کرده و خودم شخصاً آب و دانه او را می دادم چون او را بسیار دوست میداشتم همیشه آرزو میکردم که او را پس از مرگش در بقعه ای دفن کنم که اشراف همه بقعه ها باشد و چنین بقعه مبارکی را نیافتم مگر شکم شما!

می خواهم همین جا آن را مدفون کنم و به آرزوی خود نائل شوم!

مرد سخاوتمند از این سخن خرسند شده و خنده فراوانی کرد و پانصد درهم درمقابل آن مرغ به اعرابی داد.

 

 

دشمنی

میان رئیسی و خطیب ده دشمنی بود رئیس بمرد. چون به خاکش سپردند خطیب را گفتند: تلقین او بگوی.

گفت: از بهر این کار دیگری را بخواهید که او سخن من به غرض می شنود.